تبلیغات
✿میـــــــــم مثـــــل مـــــ★ــــــــادر✿ - داستانک...
داستانک...

اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی می‌گفت مینا ‌جان تویی؟ هی می‌گفتم ببخشید مادراشتباه گرفتم، باز می‌گفت مینا جان تویی مادر؟ می گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شد.


 چـہ ماـכر و پـכرها و پـכربزرگ ها و ماـכربزرگ هایے ڪًــہ چشҐ انتظار یـہ تماس ڪًـوچولو از ما هستن.. ازشوטּ כریغ نڪًـنیم!


[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ بانـפּـ ] [ به عشق مادرم () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30